ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۸  

یادمه بابا همیشه می گفت من اخلاقم گنده و زود بهم بر میخوره. می گفت تا آدم می گه بالای چشمت ابرو ه قهر می کنی می ری تو اتاق. خب اینطوریم بود. من تا یکی یکم صداش بلند می شد می رفتم اتاقم.

بابا جان نیستی ببینی چه چیزهایی می شنوم و به روی خودم نمیارم. چه م شده؟

 

رفتیم یه شوی لباس و کیف و کفش. حال و هواش مثل نمایشگاه های هنری های ایران بود. همون مدل بچه ها. همون مدل تیریپ ها.

اما بعدش خوش گذشت.  یکم از این حالم اومدم بیرون. مخصوصا وقتی بچه ها یکم ازم تعریف کردن و گفتن مشکلی ندارم و اینها. آخه این مدت انقدر بهم توهین شده (یعنی توهینهایی ها !) دیگه اعتماد به نفسم شده بود قد نخود !

بعدش هم با هم قرار گذاشتیم هی از هم تعریف کنیم. هر دفعه همدیگه رو می بینیم بگیم به به و چه چه و اینها ! که کمبود محبت نشیم !

چشمم یه هوا بهتر شده ! یعنی کاملا الان تابلو ه که یکی از همین لوازم آرایشها مشکل بوده ! چون دیگه استفاده نکردم ! حالا موندم بین دو تا که کدومه ...

این عمو ه توی این سریالی که می بینم همه ش به خانمها بانو و اینها می گه. منم تصمیم گرفتم اگه دختر داشتم همه ش بهش بگم بانو و عسل و از این صفت های ناز ! که عادت کنه به احترام داشتن و خوب حرف زدن.

این جیران خانم هم خیلی مثبت و خوبه دوستش دارم. همین که آدم کلی کار بلد باشه وخودش همه ش بگه دستم خوبه و این حرفها خیلی خوبه.یعنی آدم خودش از خودش تعریف کنه.

دلم نقاشی میخواد ! فجیع ! دلم میخواد برم این پارک دم خونه هی نقاشی کنم. البته هوا خیلی سرد شده ! و بسی همه ش سردمونه. امروز دستکش نداشتم شده بودم یخ یخ ! منم که حسسسسسساس !

به نظرم یکم حالم بهتر شد رفتم بیرون. نه؟



 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸  

این دو روز همه ش فرندز گذاشته م و کتاب خوندم. فرندز در واقع تنها سریالیه که همیشه ، جدا از اینکه چند میلیون بار دیدم ، می تونه من رو بخندونه.

دیگه اینکه گاهی یاد این موضوع میفتم که هرکول، سگ خاله م، هنوز نمی دونه که سگه. چون از بچگی با آدمها بوده فکر می کنه مثل اونهاست و احتمالا آینه و اینها هم نداره ! وقتی هم با سگهای دیگه می برنش که معاشرت کنه روشو بر می گردونه و باهاشون کاری نداره. کلی هم خودش رو می گیره ! تو این مایه ها که این سگهای بی شخصیت چقدر شلوغ می کنن !بعد خب یکم خنده م می گیره.

چشممونم که به ف... رفته. یعنی تمامش حساسیت داده ! به یکی از سایه ها یا به چشم پاک کن ! فکر کنم گریه هم بدترش کرده ! توش قرمزه و خارش زیاد داره ! روش هم که دیگه افتضاح ...

این فرندز رو که می بینم که همیشه یکی که باهاش راحتن خونه شونه و با هم غذا میخورن وحرف می زنن و اینها خیلی دلم می خواد. یه عده ای که باهاشون راحت باشم. مثل اون دو روزی که مهسا بود. چقدر به آدم خوش می گذشت. یکی هم مثل چندلر بود که همه ش چرت و پرت می گفت می خندیدیم. خسته م.

 



 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸  

یک حسی انگار در درون من مرده باشد. انگار دیگر هیچگاه دلم نخواهد هیچ کاری به قلبم داشته باشم. بگذارم آرام بخوابد. یک پتوی نرم رویش بکشم و تنهایش بگذارم. مثل کسی که ساعتها اشک ریخته و توتنهایش میگذاری در اتاقش که استراحت کند اما بیرون می نشینی تا اگر نیازی داشت باشی. ودلم می خواهد خودم را در کتابها وکار غرق کنم. آنقدر که نخواهم بروم در اتاق را باز کنم که از خواب بیدارش کنم. فقط خانه را بسابم و کتاب بخوانم و فیلم ببینم.

مثل سال پیش این موقع شده ام. آنوقت که رفت و من یک بار سنگین را از دم تاکسی تا اتاقم کشاندم و بعد ساعتها گریه کردم و بعد از آن به دیوار خیره شدم. مدتها. به چیزهای عجیب و دور از تصور فکرکردم تا فکرم به این سمت نیاید. روزهای زیادی لبخند نزدم.

حالا هم حس می کنم دیگر بدنم نمیتواند مثل قبل جدا از فکرم کار کند. قبلا ناراحت که بودم هیچ کس نمی فهمید غیر از آنهایی که بهشان اعتماد دارم و نشان می دهم که ناراحت هستم. همه فکر می کردند خوشحالم. انگار بدنم میتوانست جوک بگوید و بخندد و تفریح کند و برقصد و درونم هیچ حسی از تفریح و شادی نداشته باشد. حالا فکر می کنم همان یک قابلیت را هم از دست داده ام. نمی توانم لبخند بزنم. نمی توانم پای تلفن نقش بازی کنم که حالم خوب است. حالم خوب نیست. سختم است که قلبم را بعد این همه بازی که خورده است بخوابانم انگار که چیزی نشده. وقتی نگاهم می کند مبهم که یعنی اینها چه بود بر سرش آمده است. نمی توانم راحت دروغ بگویم که یه خواب بود. اشتباه دیده ای. واقعیت نداشت.

آن لحظه که پتو را رویش می کشم می بینم که اشک میریزد و چیزی نمی گوید و فقط این در ذهنش می گذردکه این حرفهایی که شنیده است واقعیت دارند؟

من نمیتوانم توضیحی برایش بدهم. نمی توانم بگویم دروغ شنیده یا راست شنیده یا اصلا واقعیت کدام اینهاست. شک کرده است. بیش از اندازه تحملش درد کشیده و من دیگر نمی خواهم اذیتش کنم. تقصیر من بود. حالا میخواهم فقط در را ببندم و برم سر کتاب هایم. بگذارم یک دل سیر بخوابد.



 
 
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸  

بعد از یک روز پر از غم و گریه تصمیم بر این شد که امروز روکاملا به بدبختی سپری کنیم و از فردا آدم بشیم. مثل آدمی که می گه از فردا ترک می کنم.

در این راستا تصمیم گرفتیم فیلم از itunes بگیریم. بعد از کلی گشتن یه فیلم قدی اشلی جاد پیدا کردیم به اسم someone like you. خیلی اولش به شرایط من میومد. اشلی جاد عاشق یه نفر می شه از همکارهاش و بالاخره یارو باهاش بهم می زنه. اینم مجبور می شه بره با یه همکار دیگه ش همخونه بشه. هی تئوری و اینها میاره که آره مردها اینن و اونن و زنها رو می ذارن و می رن و علتش اینه و خلاصه از این حرفها که آدم بعد بهم زدن می زنه چون عصبانی ه.

بعد این همخونه یه بار ازش می پرسه که آخه چرا این مرده رو ول نمی کنی؟ اینکه این همه اذیتت کرده و اینها چرا نمی تونی فراموشش کنی؟

و دختره میگه because I was happy!

و انگار تو این یه جمله از زبون تمام اونهایی که یه بار قلبشون شکسته شده حرف میزنه.

و مرده بهش می گه He is not the last one you are going to love.

نمی دونم همه این عصبانیت و حس سرگیجه مال اینه که من هم فکرمیکنم دیگه هیچوقت کسی رو اینطوری دوست نخواهم داشت؟ راستش نمیدونم. اما اون حس عصبانیت و ترک شدگی و شکسته شدن یه چیزی تو وجودم شبیه چیزیه که تو فیلم نشون داده شده. با این تفاوت که دختره یه رابطه 3 ماهه توی سی سالگیش رونمیتونست فراموش کنه و من 7 سال از 17 تا 24 سالگیم رو.



 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸  

امروز روز تولد من بود. شمع فوت کردم و چیز کیکم رو خوردم و عکس گرفتم و برای مامان فرستادم. همین.

این همه روز شبها خوابم نمی برد و منتظر بودم برای الان. برای الان چون تنها فرصتی بود که مطمئن بودم ممکنه با هم حرف بزنیم. یا چت کنیم. راستش ... فکر نمی کردم که تبریک نگی. یعنی راستش فکر می کردم حتما مثل بقیه یه پیغامی چیزی می ذاری. و من تمام این ماه رو منتظر این روز بودم که پیغامی از تو داشته باشم.

اما نذاشتی.

تازه هم فهمیدم پیغامهایی که این مدت داشتم همه اش از صدقه سر این فیس بوک است. یعنی اگرنباشد هیچکس یادش نمی افتد تولد تو هست یا نه. همه می گذرند. بدون اینکه متوجه بشن.

و فهمیدم آدمها عوض نمی شن. بعضی آدمها اصلا عوض نمی شن و هیچ وقت زنگ نمی زنن.

 



 
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸  

That simple ...

I wake up tomorrow with no dreams ...

You simply killed my dream.



 
 
ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸  

خاله به زور یه کیک یه سلایس چیز کیک برام گرفته بود که ببرم خونه بخورم. حالا کیک رو گذاشتم تو یخچال که فردا بخورم. شاید یک شمع هم فوت کردم. بیشتر از این جهت که آرزویی کرده باشم. هرچند که آرزوی من برآورده نشد و بعد از این هم دیگر مهم نیست.

کادو هم برای خودم نمی گیرم. اصلا چه کاریه که یه تولد به این تنهایی رو یاد خودم بیارم؟ می ذارم سریع بگذره و من رو پرت کنه تو سال جدیدم. چند ساعت دیگه می شه ٢۵ سال که من تو این دنیا هستم. به این فکرمی کنم که چه چیزهایی کشیدم و چه چیزهایی دیدم و چه چیزهایی یاد گرفتم. چه آدمهایی اومدن و رفتن و چه احساسهایی رو تجربه کردم.

فکر که می کنم زندگی بدی نداشتم توی این ٢۵ سال. یعنی راستش زندگی خوبی داشتم. ازش راضی ام و خیلی خیلی متشکرم که خدا زندگی خوبی رو برام این مدت رقم زد.

آدمهای زیادی رو شناختم و روزهای تلخی رو گذروندم. اما تنها چیزی که الان یادم مونده خاطره روزهای خوبمه. کادوی سال پیشم رو از صبح انداختم و بلوز مورد علاقه م رو پوشیدم و نشستم تو اتاق عزیزم. جای همه خالی. شاید سال دیگه انقدر تنها نباشم.

صبح بر خلاف همیشه زود بیدار شدم. حتی قبل از ساعتم ! هیجان داشتم. با خودم گفتم شاید اون چیزی که آرزو می کردم برآورده بشه. بیشتر به این خاطر که مامانم دعا کرده بود روز شادی برام باشه. منم خب همه ش به زمان ایران حساب می کردم که الان رسما تولدم شروع شده ! اما اتفاقی نیفتاد. اشکال نداره. خدا حتما بهم صبرش رو می ده. حتما حواسش هست.

دلم می خواد یه خواب خوب کنم امشب. به هیچی فکرنکنم. یه دختر ٢۵ ساله احتمالا کارهای مهم تری داره.



 
 
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸  

رفته بودیم خرید کادوی تولد دخترخاله مان که همینطور داشتیم به این فکر می کردیم که خودمان روز تولدمان چه کار خواهیم کرد. یاد حرف دوستمان افتادیم که میگفت خوشش می آید برود عطر بو کند. یکم رفتیم بخش عطرها و عطر بو کردیم. انقدر خاطره انگیز بود. عطر خاله ها . عطر مامان. عطرهای قبلی خودمان. حتی یک عطری هم پیدا کردیم که یک خاطره گنگی از آن داشتیم و یادمان آمد که راهنمایی که بودیم می زدیم و همه تعریف می کردند. همینطور لبخند می زدیم عطرها را که بود می کردیم. کلا بو ها در خاطره مان خیلی می مانند و رویمان اثر زیادی به جا می گذارند.

بعد هم فکر کردیم برای خودمان آن روز پیتزا درست کنیم. یک کیک فسقلی هم شاید بگیریم. چیز کیک. یک شمع هم شاید فوت کردیم. در اتاق خودمان. یا شاید بنشینیم در ایوان و بیرون را تماشا کنیم. باران را. شاید هم برویم قدم بزنیم. شاید هم یک فیلم خوب اجاره کنیم. شاید هم یک چیزی برای خودمان خریدیم. که یادمان بماند. تنهاترین تولدمان را.

اما واقعیت این است که یک چیز دیگری دلم می خواهد. یک چیزهای دیگری دلم می خواهد که از واقعیت دور هستند. خیلی دور.