یادمه بابا همیشه می گفت من اخلاقم گنده و زود بهم بر میخوره. می گفت تا آدم می گه بالای چشمت ابرو ه قهر می کنی می ری تو اتاق. خب اینطوریم بود. من تا یکی یکم صداش بلند می شد می رفتم اتاقم.
بابا جان نیستی ببینی چه چیزهایی می شنوم و به روی خودم نمیارم. چه م شده؟
رفتیم یه شوی لباس و کیف و کفش. حال و هواش مثل نمایشگاه های هنری های ایران بود. همون مدل بچه ها. همون مدل تیریپ ها.
اما بعدش خوش گذشت. یکم از این حالم اومدم بیرون. مخصوصا وقتی بچه ها یکم ازم تعریف کردن و گفتن مشکلی ندارم و اینها. آخه این مدت انقدر بهم توهین شده (یعنی توهینهایی ها !) دیگه اعتماد به نفسم شده بود قد نخود !
بعدش هم با هم قرار گذاشتیم هی از هم تعریف کنیم. هر دفعه همدیگه رو می بینیم بگیم به به و چه چه و اینها ! که کمبود محبت نشیم !
چشمم یه هوا بهتر شده ! یعنی کاملا الان تابلو ه که یکی از همین لوازم آرایشها مشکل بوده ! چون دیگه استفاده نکردم ! حالا موندم بین دو تا که کدومه ...
این عمو ه توی این سریالی که می بینم همه ش به خانمها بانو و اینها می گه. منم تصمیم گرفتم اگه دختر داشتم همه ش بهش بگم بانو و عسل و از این صفت های ناز ! که عادت کنه به احترام داشتن و خوب حرف زدن.
این جیران خانم هم خیلی مثبت و خوبه دوستش دارم. همین که آدم کلی کار بلد باشه وخودش همه ش بگه دستم خوبه و این حرفها خیلی خوبه.یعنی آدم خودش از خودش تعریف کنه.
دلم نقاشی میخواد ! فجیع ! دلم میخواد برم این پارک دم خونه هی نقاشی کنم. البته هوا خیلی سرد شده ! و بسی همه ش سردمونه. امروز دستکش نداشتم شده بودم یخ یخ ! منم که حسسسسسساس !
به نظرم یکم حالم بهتر شد رفتم بیرون. نه؟